نوشته شده توسط سيداحمدخزايي دسته: داستان ها و حكايات پيامبر (ص)
نمایش از 09 شهریور 1392 بازدید: 93
پرینت

نحوه برخورد با بازاریان

 روزی رسول خدا(ص) به بازار مدینه آمد و عبور می كرد، چشمش به طعامی (مانند نخود) افتاد، دید بسیار پاكیزه و مرغوب است ، پرسید قیمت این طعام ،چند است ؟ در همین هنگام خداوند به او وحی كرد، دستت را داخل آن طعام كن و زیر آن را روبیاور، پیامبر(ص) چنین كرد، ناگاه دید زیر آن ، پست و نامرغوب است ، به آن بازاری رو كرد، و فرمود: ما اراك الا و قد جمعت خیانه و غشا للمسلمین . :تو را نمی نگرم مگر اینكه خیانت و نیرنگ به مسلمین را در اینجا جمع كرده ای . روز دیگر از بازار عبور كرد، طعامی در میان كیسه بزرگی دید، دستش را داخل آن نمود، دستش تر شد، دریافت كه زیر طعام را آب زده اند و نمناك است ، به فروشنده فرمود:

ادامه مطلب: نحوه برخورد با بازاریان
 
نوشته شده توسط سيداحمدخزايي دسته: داستان ها و حكايات پيامبر (ص)
نمایش از 09 شهریور 1392 بازدید: 197
پرینت

مكر زنان

 پس از آن كه قضیّه جنگ خیبر پایان یافت و اموال خیبر به عنوان غنیمت ، طبق دستور پیغمبر اسلام صلّی اللّه علیه و آله بین مسلمین تقسیم گردید، یك زن یهودی به نام زینب دختر حارث كه دختر برادر مَرْحَب باشد برّه ای كباب شده را به عنوان هدیه تقدیم آن حضرت و همراهانش كرد. زن یهودی پیش از آن كه برّه را تحویل دهد از اصحاب سؤ ال كرد كه پیغمبر خدا كجای گوسفند را بهتر دوست دارد؟ اصحاب در جواب آن زن ، اظهار داشتند: پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله ، دست آن را بهتر از دیگر اعضایش دوست دارد. پس آن زن یهودی تمامی برّه را آغشته به زهر نمود، مخصوصا دست آن را بیشتر به زهر آلوده كرد و جلوی حضرت و یارانش نهاد.

ادامه مطلب: مكر زنان
 
نوشته شده توسط سيداحمدخزايي دسته: داستان ها و حكايات پيامبر (ص)
نمایش از 09 شهریور 1392 بازدید: 175
پرینت

 

معاشرت

 یك بار پیامبر (صلی الله علیه وآله) اموالی را كه به دست آمده بود بین مسلمانان عادلانه تقسیم كرد، مردی از انصار، (كه می خواست بیشتر به او بدهند) گفت : این تقسیم موجب خوشنودی خدا نیست . این خبر به پیامبر (صلی الله علیه وآله) رسید، آن حضرت به قدری ناراحت شد، كه چهره اش سرخ گردید فرمود: خداوند برادرم موسی بن عمران را رحمت كند، او از این بیشتر مورد آزار قرار گرفت و صبر كرد. پیامبر (صلی الله علیه وآله) به یاران فرمود: مبادا یكی از شما راجع به هیچ یك از اصحاب چیزی ناروا به من خبر دهد، زیرا شور و اشتیاق آن دارم كه به قلبی صاف و دور از هر گونه آلایش و رنجش با شما زندگی كنم . به این ترتیب آن حضرت راه و رسم زندگی شیرین را به مسلمانان آموخت كه در پرتو ارتباط دلهای صاف و نورانی با همدیگر پدید می آید.

ادامه مطلب: معاشرت
 
نوشته شده توسط سيداحمدخزايي دسته: داستان ها و حكايات پيامبر (ص)
نمایش از 09 شهریور 1392 بازدید: 140
پرینت

مانور پیامبر (ص)

در سال سوم هجرت ، جنگ احد بین مسلمانان و مشركان در دامنه كوه احد (نزدیك مدینه) واقع شد، و در قسمت آخر جنگ ، به عللی مسلمانان شكست خوردند، و مشركان به فرماندهی ابوسفیان ، پیروزمندانه با كمال غرور به مكّه بازگشتند. ابوسفیان مغرور با پیامبر (صلی اللّه علیه و آله) قرار گذاشت كه در مراسم بدر صغری (یعنی بازاری كه در ماه ذیقعده در سرزمین بدر تشكیل می شد) بار دیگر روبرو شوند. (این یك مانوری بود كه ابوسفیان اجرای آن را برای ترساندن مسلمانان پیشنهاد كرد). روزها و هفته ها گذشت تا موعد مقرر فرا رسید. پیامبر (صلی اللّه علیه و آله) مسلمانان را دعوت كرد كه به سوی بازار بدر، حركت نمایند، ولی خاطره تلخ شكست در جنگ احد، روحیه آنها را به گونه ای خسته كرده بود كه اكثرًا از حركت خودداری می نمودند. (از طرفی نرفتن آنها، هم موجب تقویت روحیه دشمن و جرئت او می گشت و هم سوژه تبلیغاتی خوبی برای دشمن در مورد كوبیدن مسلمانان می گشت).

ادامه مطلب: مانور پیامبر (ص)
 
نوشته شده توسط سيداحمدخزايي دسته: داستان ها و حكايات پيامبر (ص)
نمایش از 09 شهریور 1392 بازدید: 158
پرینت

گواهی از مردگان

  ام سله گفت : روزی سه كس از مشركان نزد پیامبر(ص) آمدند.یكی گفت : ای محمد! تو دعوی كرده ای كه از ابراهیم فاضلتری . ابراهیم خلیل بود و تو خلیل نه ای . خواجه صلی الله علیه و آله و سلم گفت : ابراهیم خلیل بود و من حبیب و صفی ام ؛ و حبیب و صفی بهتر باشد. دیگری گفت : تو گفتی كه از موسی بهترم . موسی كلیم بود و با حق تعالی سخن گفت و تو با حق سخن نگفتی . گفت : موسی سخن گفت در زمین و من وراء الحجاب، و من بر بالای هفت آسمان بر سرادق عرش با حق سخن گفت (بی حجاب (. دیگری گفت : تو گفتی كه من از عیسی بهترم . عیسی مرده زنده كرد و تو نكردی . خواجه صلی الله علیه و آله و سلم دست بر هم زد و گفت :

ادامه مطلب: گواهی از مردگان
 
نوشته شده توسط سيداحمدخزايي دسته: داستان ها و حكايات پيامبر (ص)
نمایش از 09 شهریور 1392 بازدید: 159
پرینت

کلید بی نیازی

 مردی از اصحاب پیامبر صلی اللّه علیه و آله به سخنی معیشت گرفتار شد. همسرش به او گفت : ای كاش به محضر پیامبر صلی اللّه علیه و آله می رفتی و از او چیزی در خواست می كردی.
مرد تنگدست به خدمت پیامبر صلی اللّه علیه و آله آمد و و حضرت از او را مشاهده كرد فرمود: هر كسی از ما بخواهد به او عطا خواهیم كرد و هر كس بی نیازی جوید خداوند او را بی نیاز كند.
مرد فقیر با خود گفت : مقصود او من بودم . سپس به سوی همسرش بازگشت و او را از سخن حضرت خبردار كرد.
همسرش گفت : رسول خدا صلی اللّه علیه و آله هم بشر است(از حال تو خبر ندارد) او را آگاه كن .

ادامه مطلب: کلید بی نیازی
 
نوشته شده توسط سيداحمدخزايي دسته: داستان ها و حكايات پيامبر (ص)
نمایش از 09 شهریور 1392 بازدید: 174
پرینت

غذی دسته جمعی

  همینكه رسول اكرم و اصحاب و یاران از مركبها فرود آمدند و بارها را بر زمین نهادند، تصمیم جمعیت بر این شد كه برای غذا گوسفندی را ذبح و آماده كنند. یكی از اصحاب گفت :سر بریدن گوسفند با من .
دیگری :كندن پوست آن با من . سومی :پختن گوشت آن با من . چهارمی : ... رسول اكرم :جمع كردن هیزم از صحرا با من . جمعیت :یا رسول اللّه ! شما زحمت نكشید و راحت بنشینید، ما خودمان با كمال افتخار همه این كارها را می كنیم . رسول اكرم :می دانم كه شما می كنید، ولی خداوند دوست نمی دارد بنده اش را در میان یارانش با وضعی متمایز ببیند كه برای خود نسبت به دیگران امتیازی قائل شده باشد. سپس به طرف صحرا رفت و مقدار لازم خار و خاشاك از صحرا جمع كرد و آورد.

ادامه مطلب: غذی دسته جمعی
 
نوشته شده توسط سيداحمدخزايي دسته: داستان ها و حكايات پيامبر (ص)
نمایش از 09 شهریور 1392 بازدید: 134
پرینت

عزت كار و ذلت صدقه

 مردی از انصار نیازمند گردید و از بر آوردن نیاز خود درمانده شد. نزد رسول خدا صلی اللّه علیه و آله رفت و حاجت خود را بیان كرد. حضرت فرمود: آنچه را در منزل داری بیاور و چیزی را در این باره كوچك نشمار. مرد انصاری به منزل رفت و یك قدح و یك قطعه پوست یا پارچه كه زیر زین اسب یا شتر می گذارند را با خود آورد. رسول خدا صلی اللّه علیه و آله فرمود: چه كسی این دو را می خرد؟ مردی گفت : من آنها را به یك درهم خریدارم .

ادامه مطلب: عزت كار و ذلت صدقه
 
نوشته شده توسط سيداحمدخزايي دسته: داستان ها و حكايات پيامبر (ص)
نمایش از 09 شهریور 1392 بازدید: 168
پرینت

عذاب دنیا و آخرت

 امام حسن عسكری علیه السلام به نقل از امیرالمؤ منین علی علیه السلام حكایت فرماید: روزی پیرمردی به همراه فرزندش نزد رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله شرفیاب شد. پیرمرد با گریه و زاری عرضه داشت : یا رسول اللّه ! من پسرم را بزرگ كردم و هزاران رنج و زحمت برایش متحمّل شدم و از مال و ثروت خود، او را كمك كردم تا آن كه مستقلّ و خودكفا گردید، ولی امروز كه من ضعیف و ناتوان گشته ام و تمام اموال و هستی خود را از دست داده ام ، او از هر گونه كمكی به من دریغ می كند و حتّی لقمه نانی هم به من نمی دهد. حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله خطاب به فرزند كرد و فرمود: تو در این مورد چه جوابی داری ؟ گفت : یا رسول اللّه ! من چیزی زاید بر مخارج خود و عائله ام ندارم .

ادامه مطلب: عذاب دنیا و آخرت
 
نوشته شده توسط سيداحمدخزايي دسته: داستان ها و حكايات پيامبر (ص)
نمایش از 09 شهریور 1392 بازدید: 154
پرینت

عدو شود سبب خیر

پیامبر (ص) قبل از اینكه به پیامبری برسد، از نظر صداقت و امانت و راستی ، مورد اعتماد همگان بود و همه افراد مكه و اطراف او را دوست می داشتند، ولی وقتی كه در سن چهل سالگی به مقام پیامبری رسید و با بت پرستی و خرافات مبارزه كرد و مردم را به آیین یكتاپرستی دعوت نمود، با او دشمن شدند، و با انواع آزارها او را ناراحت می كردند، تا آنجا كه تصمیم گرفتند او را به قتل برسانند. ولی بنی هاشم با اینكه همه آنها - جز چند نفر- كافر بودند، راضی نبودند تا او كشته شود، از جمله ابولهب عموی پیامبر (ص) از دشمنان سرسخت آن حضرت بود، ولی حاضر نبود كه برادرزاده اش را بكشند. سران قریش تصمیم گرفتند تا آن حضرت را در غیاب ابولهب بكشند، در این مورد به گفتگو پرداختند ام جمیل همسر ابولهب به آنها گفت : من با اجرای برنامه ای ، شوهر ابولهب را، فلان روز (مثلا روز شنبه) در خانه سرگرم عیش و نوش می كنم و از همه جا بی خبر می سازم ، شما همان روز، در غیاب ابولهب محمد (ص) را بكشید.

ادامه مطلب: عدو شود سبب خیر
 
نوشته شده توسط سيداحمدخزايي دسته: داستان ها و حكايات پيامبر (ص)
نمایش از 09 شهریور 1392 بازدید: 151
پرینت

ضربه پیامبر (ص)

 ابی بن خلف از سران قلدر شرك و كفر بود، به پیامبر (ص) گفت : من اسبی دارم كه او را هر روز علف می خورانم تا چاق و چالاك شود، و سرانجام سوار بر آن شده و ترا می كشم . پیامبر (ص) در پاسخ فرمود: بلكه بخواست خدا، من تو را می كشم . هنگامی كه جنگ احد بروز كرد، ابی بن خلف می گفت : محمد كجاست ؟ اگر او نجات یابد من نجات نیابم . سرانجام آن حضرت را شناخت و به سوی او حمله كرد، گروهی از مسلمین جلو او را گرفتند، پیامبر به مسلمین فرمود: بگذارید جلو بیاید، آنها رد شدند او به پیش آمد، پیامبر (ص) نیزه حارث بن صمّه را گرفت و سپس به سوی ابی بن خلف حمله كرد،و نیزه را بر گردن او فرو آورد، خراشی در گردن او پدید آمد و او بر اثر وحشت از اسب بر زمین افتاد، و همچون صدای گاو نعره می كشید و می گفت : محمد مرا كشت . یاران او دور او را گرفتند و به او دلداری دادند و گفتند:

ادامه مطلب: ضربه پیامبر (ص)
 
نوشته شده توسط سيداحمدخزايي دسته: داستان ها و حكايات پيامبر (ص)
نمایش از 09 شهریور 1392 بازدید: 134
پرینت

شهادت سنگریزه ها

 آورده اند كه روزی ابوجهل و ولید و مغیره و شیبه - علیهم اللعنه - به حضرت خواجه صلی الله علیه و آله و سلم آمدند و گفتند: ای محمد! كیست گواهی دهد كه تو رسول خدایی ؟ خواجه صلی الله علیه و آله و سلم گفت : كل شجر و مدر و حجر و حشیش . هر سنگ و كلوخ و درختی كه هست گواهی دهند كه من رسول خدایم . ابوجهل لعین ، مشتی سنگ ریزه برداشت و گفت : ای محمد! تو دعوی می كنی و ما انكار. از مدعی گواه طلبند. اگر این سنگ ریزه ها بر نبوت تو گواهی دهند ما را صدق تو معلوم شود و بدانیم كه در این دعوی صادقی . حضرت مصطفی بر آن سنگ ریزه ها نگریست و گفت : من كیستم ؟ از آن سنگ ریزه ها آواز آمد كه : انت رسول الله حقا و نبیه المصطفی و امینه المزكی ابوجهل لعین ، خایب و خاسر سر در پیش افكند و برفت و گفت :

ادامه مطلب: شهادت سنگریزه ها
 
نوشته شده توسط سيداحمدخزايي دسته: داستان ها و حكايات پيامبر (ص)
نمایش از 09 شهریور 1392 بازدید: 160
پرینت

شجره طوبی

  بلال بن حمامه ، یكی از یاران پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و آله حكایت كند: روزی آن حضرت در حال تبسّم و خنده بر ما وارد شد و صورت مباركش همانند ماه تابان نورانی بود. عبدالرّحمن بن عوف از جای خود برخاست و اظهار داشت : یا رسول اللّه ! این چه نوری است كه در چهره و صورت شما نمایان گشته است ؟ حضرت فرمود: بشارتی از طرف خداوند متعال درباره برادر وپسر عمویم علی؛ و دخترم فاطمه زهراء سلام اللّه علیهما به من رسید بر این كه خداوند، فاطمه و علی بن ابی طالب را به ازدواج و نكاح یكدیگر در آورده است و دستور داده تا خازن و ماءمور بهشت درخت شجره طوبی را حركت دهد. پس شجره طوبی برگ هائی همانند سند و حواله ، به تعداد دوستداران و علاقمندان اهل بیتِ من بر خود رویانید. سپس ملائكه ای را در كنار آن درخت به وجود آورد و به هر یك از آن ها یكی از اسناد و حواله های آن درخت را تحویل داد.

ادامه مطلب: شجره طوبی
 
نوشته شده توسط سيداحمدخزايي دسته: داستان ها و حكايات پيامبر (ص)
نمایش از 09 شهریور 1392 بازدید: 128
پرینت

رضایت مادر

مرحوم شیخ مفید، به نقل از امام جعفر صادق صلوات اللّه علیه حكایت نماید: روزی به رسول گرامی اسلام صلّی اللّه علیه و آله ، خبر دادند كه فلان جوان مسلمان ، مدّتی است در سكرات مرگ و جان دادن به سر می برد ونمی میرد. چون حضرت رسول بر بالین آن جوان حضور یافت ، فرمود: بگو لا إ لهَ إ لاّ اللّه ؛ ولی مثل این كه زبان جوان قفل شده باشد ونمی توانست حركت دهد، حضرت چند بار تكرار نمود و جوان بر گفتن كلمه طیّبه لا إ لهَ إ لاّ اللّه قادر نبود. زنی در كنار بستر جوان مشغول پرستاری از او بود، حضرت از آن زن سؤ ال نمود: آیا این جوان مادر دارد؟ پاسخ داد: بلی ، من مادر او هستم .

ادامه مطلب: رضایت مادر
 

صفحه1 از6

<< شروع < قبلی 1 2 3 4 5 6 بعدی > پایان >>

بانک اطلاعات دارو - داروشناسی

آشنایی با انواع داروها

عوارض انواع داروها و....

 -----------

ورود

حاضرين در سايت

ما 207 مهمان و بدون عضو آنلاین داریم

برای حمایت از ما امتیاز دهید