نوشته شده توسط سيداحمدخزايي دسته: داستان ها و حكايات امام سجاد (ع)
نمایش از 08 شهریور 1392 بازدید: 147
پرینت

یك موعظه

 جابر گوید: علی بن الحسین علیه السلام فرمود: نمی دانیم بااین مردم چه كنیم اگر بعضی از حقائق را كه از رسول خد اصلی اللّه علیه و آله گرفته ایم به آنها بگوئیم می خندند و مسخره می كنند ازطرفی طاقت سكوت نداریم كه این حقائق را ناگفته گذاریم . ضمره بن سعید گفت :

ادامه مطلب: یك موعظه
 
نوشته شده توسط سيداحمدخزايي دسته: داستان ها و حكايات امام سجاد (ع)
نمایش از 08 شهریور 1392 بازدید: 130
پرینت

مهیای سفر

 زهری گوید: امام سجاد علیه السلام را در شبی تاریك و سرد دیدم كه مقداری آرد بر دوش خود گذارده و حركت می كند. عرض كردم : یا بن رسول اللّه اینها چیست ؟ فرمود: سفری در پیش دارم و برای آن توشه ای را به جای امنی می برم . زهری : این غلام من است و آن را برای شما حمل می كند، اما امام علیه السلام نپذیرفت . زهری : خودم آن را حمل می كنم زیرا من شان شما را بالاتر از این می دانم كه آن را حمل كنید. امام علیه السلام : اما من شان خود را بالاتر از این نمی دانم كه آنچه مرا در سفر نجات می دهد و ورودم را بر كسی كه می خواهم به محضر او باریابم نیكو می گرداند حمل نمایم ، تو را به خدا بگذار كار خود را انجام دهم . زهری از خدمت امام جدا شد به راه خود رفت اما پس از چند روز كه به محضر امام علیه السلام رسید عرض كرد: یابن رسول اللّه ! اثری از سفری كه فرمودی نمی بینم .

ادامه مطلب: مهیای سفر
 
نوشته شده توسط سيداحمدخزايي دسته: داستان ها و حكايات امام سجاد (ع)
نمایش از 08 شهریور 1392 بازدید: 131
پرینت

لگد به افتاده

 عبدالملك بن مروان ، بعد از 21 سال حكومت استبدادی ، در سال 86 هجری از دنیا رفت. بعد از وی پسرش ولید جانشین او شد. ولید برای آنكه از نارضاییهای مردم بكاهد، بر آن شد كه در روش دستگاه خلافت و طرز معامله و رفتار با مردم تعدیلی بنماید. مخصوصا در مقام جلب رضایت مردم مدینه كه یكی از دو شهر مقدس مسلمین و مركز تابعین و باقیماندگان صحابه پیغمبر و اهل فقه و حدیث بود برآمد. از این رو هشام بن اسماعیل مخزونی پدر زن عبدالملك را كه قبلاً حاكم مدینه بود و ستمها كرده بود و مردم همواره آرزوی سقوط وی را می كردند از كار بركنار كرد. هشام بن اسماعیل ، در ستم و توهین به اهل مدینه بیداد كرده بود.

ادامه مطلب: لگد به افتاده
 
نوشته شده توسط سيداحمدخزايي دسته: داستان ها و حكايات امام سجاد (ع)
نمایش از 08 شهریور 1392 بازدید: 134
پرینت

گناه نا امیدی

 هشام بن سالم گوید: امام سجاد (علیه السلام) در مكه مشغول طواف بود، ناگهان در یك ناحیه مسجد جمعیتی را دید، پرسید این جمعیت برای چه در آنجا جمع شده اند؟ عرض كردند: محمد بن شهاب زهری عقلش را از دست داده و با هیچ كس سخن نمی گوید، بستگانش او را از خانه بیرون آوردند تا شاید مردم را دید سخن بگوید، وقتی كه طواف امام سجاد (علیه السلام) تمام شد نزد زهری آمد و فرمود: چرا چنین هستی ؟ زهری عرض كرد: فرماندار شدم و در خون (فردی) شركت نموده ام ، اینك از خوف خدا به این حال كه می بینی افتاده ام . امام فرمود: من در مورد تو از اینكه ناامید از رحمت خدا شده ای ، بیشتر از آنچه انجام داده ای ترس دارم . سپس فرمود:

ادامه مطلب: گناه نا امیدی
 
نوشته شده توسط سيداحمدخزايي دسته: داستان ها و حكايات امام سجاد (ع)
نمایش از 08 شهریور 1392 بازدید: 110
پرینت

كیفر راهزن گستاخ

 امام سجاد (ع) برای شركت در مراسم حجّ، عازم مكه شد، در مسیر راه به بیابان بین مكه و مدینه رسید و همچنان سوار بر شتر حركت می كرد، ناگاه یك دزد و راهزن قلدری به آن حضرت رسید و سر راه او را گرفت و گفت : پیاده شو! امام فرمود: از من چه می خواهی ؟ دست بردار! او گفت : می خواهم تو را بكشم و اموالت را برای خودم بردارم . امام فرمود: هر چه دارم ، آن را جدا كرده و به تو می دهم و برای تو حلال می كنم ، فقط مقدار اندكی بر می دارم تا مرا به مقصد برساند. راهزن قبول نكرد، همچنان اصرار داشت كه می خواهم تو را بكشم . در این هنگام ، امام سجاد (ع) به او فرمود: فاین ربك ؟ پس خدای تو در كجاست ؟ اگر مرا بكشی خداوند قصاص خواهد كرد. او با كمال گستاخی گفت :

ادامه مطلب: كیفر راهزن گستاخ
 
نوشته شده توسط سيداحمدخزايي دسته: داستان ها و حكايات امام سجاد (ع)
نمایش از 08 شهریور 1392 بازدید: 125
پرینت

كنترل خشم

 روزی یكی از بستگان امام سجاد(ع) در حضور جمعی ، بر سر موضوعی بر امام سجاد(ع) سخنان نامناسب گفت . امام سجاد(ع) سكوت كرد، سپس آن شخص رفت ، امام سجاد(ع) به حاضران فرمود: آنچه را این مرد گفت ، شنیدید، و من دوست دارم كه همراه من بیایید و نزد او برویم ، تا جواب او را بدهم و شما بشنوید. حاضران ، موافقت كردند، امام سجامد(ع) با آنها رهسپار شدند، در راه مكرر می فرمود و الكاظمین الغیظ (از صفات پرهی زكاران فرو بردن خشم است) (آل عمران 134). حاضران فهمیدند كه آن حضرت ، پاسخ درشت به او نخواهد داد، همچنان با آنحضرت حركت كردند تا به منزل آن مرد بدگو رسیدند، او را صدا زدند، او از خانه خارج گردید، امام سجاد(ع) به او فرمود:

ادامه مطلب: كنترل خشم
 
نوشته شده توسط سيداحمدخزايي دسته: داستان ها و حكايات امام سجاد (ع)
نمایش از 08 شهریور 1392 بازدید: 118
پرینت

كمك به نیازمندان

 وقتی امام باقر علیه السلام پدرش علی بن الحسین علیه السلام را غسل می داد چشم همراهان او به بدن امام سجاد علیه السلام افتاد و دیدند كه زانوها و سرانگشت پاهای او از زیادی سجده پینه بسته است و كتف او نیز پنبه بسته است . به امام باقر علیه السلام عرض كردند پینه بستن پای او از ادامه سجده های مكرر و طولانی است اماشانه های او چرا پینه بسته است ؟ امام علیه السلام فرمود: اگر پدرم نمرده بود چیزی به شما نمی گفتم . روزی نبود مگر اینكه او مسكین یا مساكینی را در حد امكان سیر می كرد و وقتی شب می شد آنچه از خوردنی در منزل اضافه داشت در كیسه ای می گذارد و در هنگامی كه مردم می خوابیدند آنها را بر دوش می گذارد و بسوی منازل افرادی می رفت كه از روی حیا از مردم در خواستی نداشتند و آنها را بین آنها تقسیم می كرد به گونه ای كه آنها متوجه نشوند تنها من می دانستم و البته هدف او این بود كه بطور پنهانی و بدست خود صدقه بدهد و می فرمود:

ادامه مطلب: كمك به نیازمندان
 
نوشته شده توسط سيداحمدخزايي دسته: داستان ها و حكايات امام سجاد (ع)
نمایش از 08 شهریور 1392 بازدید: 101
پرینت

عظمت روحی امام سجاد علیه السلام

 همواره بطور ناشناس پنهانی به منزل پسر عموی خود می رفت و به او پول می داد اوهم پول را می گرفت و تشكر می كرد و می گفت : خدا به امام علی بن الحسین جزای خیر ندهد كه به من كمك نمی كند. امام علیه السلام این انتقاد را از پس عموی خود می شنید اماصبر و تحمل می كرد و خود را معرفی نمی كرد.

ادامه مطلب: عظمت روحی امام سجاد علیه السلام
 
نوشته شده توسط سيداحمدخزايي دسته: داستان ها و حكايات امام سجاد (ع)
نمایش از 08 شهریور 1392 بازدید: 100
پرینت

طلب روزی حلال

 هر روز صبح امام سجاد علیه السلام برای طلب رزق از منزل خارج می شد. به او گفته شد: یا بن رسول اللّه به كجا می روی ؟

ادامه مطلب: طلب روزی حلال
 
نوشته شده توسط سيداحمدخزايي دسته: داستان ها و حكايات امام سجاد (ع)
نمایش از 08 شهریور 1392 بازدید: 111
پرینت

ضمانت آهو

  امام باقر(ع) فرمود: من و گروهی در حضور پدرم امام سجاد(ع) بودیم ، ناگهان آهوئی از صحرا آمد و در چند قدمی پدرم ایستاد و ناله كرد. حاضران به پدرم گفتند چه می گوید؟ پدرم فرمود: می گوید: بچه ام را فلانی صید كرده ، از روز گذشته تا حال شیر نخورده ، خواهش می كنم آن را از او گرفته و نزد من بیاور تا به او شیر بدهم . امام سجاد(ع) شخصی را نزد صیاد فرستاد و به او پیام داد آهو بچه را بیاور، آهو بچه را آورد، آهوی مادر تا بچه اش را دید چند بار دستهایش را به زمین كوبید و آه جانكاه و غم انگیزی كشید و بچه اش را شیر داد.

ادامه مطلب: ضمانت آهو
 
نوشته شده توسط سيداحمدخزايي دسته: داستان ها و حكايات امام سجاد (ع)
نمایش از 08 شهریور 1392 بازدید: 121
پرینت

سه مصیبت بزرگ

 مردی به محضر امام سجاد(ع) آمد، و از حال و روزگار دنیای خود شكایت كرد، امام سجاد(ع) فرمود: مسكین ابن آدم ، له فی كلّ یوم ثلاث مصائب لایعتبر بواحده منهن ، و لو اعتبر لهانت المصائب و امر الدنیا... : بیچاره انسان كه در هر روز، دستخوش سه مصیبت است كه از هیچیك عبرت نمی گیرد، در صورتی كه اگر عبرت می گرفت ، مصائب دنیا برای او آسان می شد. 1 هر روز كه از عمر او می گذرد از عمر او كاسته می گردد، در صورتی كه اگر از مال او چیزی كاسته می شد قابل جبران بود، ولی كاهش عمر قابل جبران نیست.

ادامه مطلب: سه مصیبت بزرگ
 
نوشته شده توسط سيداحمدخزايي دسته: داستان ها و حكايات امام سجاد (ع)
نمایش از 08 شهریور 1392 بازدید: 127
پرینت

سر عبیدالله

بعد از شهادت امام حسین علیه السلام تا قریب پنج سال خانواده شهداء كربلاء مشغول نوحه و مصیبت بودند، حتی زنی از بنی هاشم سرمه در چشم نكشید و خود را خضاب نكرد و دود از مطبخ بنی هاشم برنخواست تا آنكه پنج سال بعد از كربلا عبیدالله بن زیاد همه كاره یزید به دست ابراهیم فرزند مالك اشتر در سی و نه سالگی در روز عاشورا سال 65 هجری قمری بدرك واصل شد. چون مختار سر عبیدالله را برای امام سجاد علیه السلام فرستاد، حضرت مشغول غذا خوردن بود، سجده شكر به جای آورد و فرمود: روزی كه ما را بر عبید الله بن زیاد (استاندار كوفه) وارد كردند او غذا می خورد من از خدای خود در خواست كردم از دنیا نروم تا سر او را در مجلس غذای خود مشاهده كنم ، همچنانكه سر پدر بزرگوارم مقابل او بود و غذا می خورد، خدای جزای خیر دهد مختار را خونخواهی ما نمود، و به اصحاب خود فرمود:

ادامه مطلب: سر عبیدالله
 
نوشته شده توسط سيداحمدخزايي دسته: داستان ها و حكايات امام سجاد (ع)
نمایش از 08 شهریور 1392 بازدید: 124
پرینت

دعای امام(ع) و عاقبت حرمله

 منهال بن عمرو گوید: از كوفه بسفر حج رفتم و خدمت امام سجاد علیه السلام رسیدم . آن جناب از من پرسید از حرمله بن كاهل (قاتل شش ‍ ماهه علی اصغر بود) چه خبر داری ؟ عرضكردم در كوفه زنده است ؛ حضرت دست به نفرین او برداشت و از خدا خواست حرارت آتش و آهن را در دنیا به او بچشاند. منهال گوید: چون به كوفه برگشتم ، روزی بدیدن مختار رفتم ، مختار اسب طلبید و سوار شد، مرا نیز سوار كرد و با هم رفتیم به كناسه كوفه ، لحظه ای صبر كرد مثل كسیكه منتظر چیزی باشد، كه ناگاه دیدم حرمله را گرفته و نزد او آوردند. مختار حمد خدای بجای آورد و امر كرد ، دست و پای او را قطع كنند، و پس از آن او را در آتش اندازند.

ادامه مطلب: دعای امام(ع) و عاقبت حرمله
 
نوشته شده توسط سيداحمدخزايي دسته: داستان ها و حكايات امام سجاد (ع)
نمایش از 08 شهریور 1392 بازدید: 121
پرینت

درهای پر نور

 از امام محمد باقر علیه السلام روایت كرده اند كه گفت : عبدالملك مروان آن سزاوار هاویه نیران ، طواف خانه می كرد و پدرم در پیش وی طواف می كرد. گفت : این كیست كه در پیش من افتاده ؟ گفتند: امام زین العابدین علی بن الحسین است . گفت : وی را بازگردانید. باز گردانیدند. گفت : ای علی بن الحسین ! من كشنده پدرت نیستم . پس چه چیز ترا منع می كند كه به نزدیك من آیی ؟ امام زین العابدین علیه السلام گفت : به درستی كه كشنده پدرم بدانچه كرد دنیای خود بر خود تباه كرد و پدرم آخرت بر وی تباه گردانید. اگر می خواهی چنان باش . گفت : نمی خواهم اما پیش ما می آی تا از دنیای ما چیزی یابی . امام زین العابدین علیه السلام چون این سخن شنید، بنشست و ردای خود بگسترانید و گفت :

ادامه مطلب: درهای پر نور
 

صفحه1 از2

<< شروع < قبلی 1 2 بعدی > پایان >>

بانک اطلاعات دارو - داروشناسی

آشنایی با انواع داروها

عوارض انواع داروها و....

 -----------

ورود

حاضرين در سايت

ما 185 مهمان و بدون عضو آنلاین داریم

برای حمایت از ما امتیاز دهید