نوشته شده توسط سيداحمدخزايي دسته: داستان ها و حكايات امام صادق (ع)
نمایش از 08 شهریور 1392 بازدید: 114
پرینت

نصیحت امام صادق (ع)

 امام صادق (ع) به غلامی داشت كه هر گاه امام به مسجد می رفت ، همراه امام بود و استر امام را نگه می داشت تا امام از مسجد بیرون آید، به این ترتیب سعادت ملازمت با امام صادق (ع) نصیب او شده بود. اتفاقا در آن ایام ، جمعی از شیعیان خراسانی برای زیارت به مدینه آمده بودند، یكی از آنها نزد آن غلام آمد و گفت : من اموال بسیار دارم ، حاضرم بجای تو غلامی امام كنم و تو صاحب همه آن اموال گردی ، نزد امام برو از او خواهش كن تا غلامی مرا بپذیرد، و سپس به خراسان برو و همه آن اموال مرا برای خود ضبط كن . غلام به حضور امام صادق (ع) آمد و عرض كرد: فدایت شوم ، می دانی كه خدمتكار مخلص هستم و سالها است بر این خدمت می گذرد، حال اگر خداوند خیر و بركتی به من برساند، آیا شما از آن جلوگیری می كنید؟ امام فرمود:

ادامه مطلب: نصیحت امام صادق (ع)
 
نوشته شده توسط سيداحمدخزايي دسته: داستان ها و حكايات امام صادق (ع)
نمایش از 08 شهریور 1392 بازدید: 143
پرینت

مناظره با ابوحنیفه

 روزی ابو حنیفه - یكی از پیشوایان و رهبران اهل سنّت - به همراه عدّه ای از دوستانش به مجلس امام جعفر صادق علیه السلام وارد شد و اظهار داشت : یابن رسول اللّه ! فرزندت ، موسی كاظم علیه السلام را دیدم كه مشغول نماز بود و مردم از جلوی او رفت و آمد می كردند؛ و او آن ها را نهی نمی كرد، با این كه رفت و آمدها مانع معنویّت می باشد؟! امام صادق علیه السلام فرزند خود موسی كاظم علیه السلام را احضار نمود و فرمود: ابو حنیفه چنین می گوید كه در حال نماز بودی و مردم از جلوی تو رفت و آمد می كرده اند و مانع آن ها نمی شدی ؟ پاسخ داد: بلی ، صحیح است ، چون آن كسی كه در مقابلش ایستاده بودم و نماز می خواندم ، او را از هر كسی نزدیك تر به خود می دانستم ، بنابر این افراد را مانع و مزاحم عبادت و ستایش خود در مقابل پروردگار متعال نمی دانستم .

ادامه مطلب: مناظره با ابوحنیفه
 
نوشته شده توسط سيداحمدخزايي دسته: داستان ها و حكايات امام صادق (ع)
نمایش از 08 شهریور 1392 بازدید: 127
پرینت

مرثیّه و اهمیّت گریه

  یكی از اصحاب نزدیك امام جعفر صادق علیه السلام به نام زید شحّام حكایت كند: روزی به همراه عدّه ای در محضر پربركت آن حضرت بودیم ، یكی از شعراء به نام جعفر بن عفّان وارد شد و حضرت او را نزد خود فرا خواند و كنار خود نشانید و فرمود: ای جعفر! شنیده ام كه درباره جدّم ، حسین علیه السلام شعر گفته ای ؟ جعفر شاعر پاسخ داد: بلی ، فدایت گردم .
حضرت فرمود: چند بیتی از آن اشعار را برایم بخوان . همین كه جعفر مشغول خواندن اشعار در رثای امام حسین علیه السلام شد، امام صادق علیه السلام به قدری گریست كه تمام محاسن شریفش خیس ‍ گردید؛ و تمام اهل منزل نیز گریه ای بسیار كردند. سپس حضرت فرمود: به خدا قسم ، ملائكه مقرّب الهی در این مجلس ‍ حضور دارند و همانند ما مرثیّه جدّم حسین علیه السلام را می شنوند؛ و بر مصیبت آن بزگوار می گریند. آن گاه خطاب به جعفر بن عفّان نمود و اظهار داشت :

ادامه مطلب: مرثیّه و اهمیّت گریه
 
نوشته شده توسط سيداحمدخزايي دسته: داستان ها و حكايات امام صادق (ع)
نمایش از 08 شهریور 1392 بازدید: 112
پرینت

گره گشایی صفوان

 در محضر امام صادق نشسته بود، ناگهان مردی از اهل مكه وارد مجلس شد و گرفتاریی كه برایش پیش آمده بود شرح داد، معلوم شد موضوع كرایه ای در كار است و كار به اشكال و بن بست كشیده است . امام به صفوان دستور داد:فورا حركت كن و برادر ایمانی خودت را در كارش مدد كن . صفوان حركت كرد و رفت و پس از توفیق در اصلاح كار و حل اشكال ، مراجعت كرد. امام سؤ ال كرد:چطور شد؟. خداوند اصلاح كرد.
بدانكه همین كار به ظاهر كوچك كه حاجتی از، كسی برآوردی و وقت كمی از تو گرفت ، از هفت شوط طواف دور كعبه محبوبتر و فاضلتر است . بعد امام صادق به گفته خود چنین ادامه داد:مردی گرفتاری داشت و آمد حضور امام حسن و از آن حضرت استمداد كرد. امام حسن بلافاصله كفشها را پوشیده و راه افتاد. در بین راه به حسین بن علی رسیدند در حالی كه مشغول نماز بود. امام حسن به آن مرد گفت :

ادامه مطلب: گره گشایی صفوان
 
نوشته شده توسط سيداحمدخزايي دسته: داستان ها و حكايات امام صادق (ع)
نمایش از 08 شهریور 1392 بازدید: 108
پرینت

گرانی ارزاق

  نرخ گندم و نان روز به روز در مدینه بالا می رفت . نگرانی و وحشت بر همه مردم مستولی شده بود. آن كس كه آذوقه سال را تهیه نكرده بود در تلاش ‍ بود كه تهیه كند و آن كس كه تهیه كرده بود مواظب بود آن را حفظ كند. در این میان مردمی هم بودند كه به واسطه تنگدستی مجبور بودند روز به روز آذوقه خود را از بازار بخرند. امام صادق علیه السلام از معتب وكیل خرج خانه خود پرسید:ما امسال در خانه گندم داریم؟. بلی یا ابن رسول اللّه ! به قدری كه چندین ماه را كفایت كند گندم ذخیر داریم . آنها را به بازار ببر و در اختیار مردم بگذار و بفروش . یا ابن رسول اللّه ! گندم در مدینه نایاب است ، اگر اینها را بفروشیم دیگر خریدن گندم برای ما میسر نخواهد شد.

ادامه مطلب: گرانی ارزاق
 
نوشته شده توسط سيداحمدخزايي دسته: داستان ها و حكايات امام صادق (ع)
نمایش از 08 شهریور 1392 بازدید: 117
پرینت

كلید همه گنجها

 روزی عدّه ای از دوستان و اصحاب خاصّ امام جعفر صادق علیه السلام همانند یونس بن ظبیان ، مفضّل بن عمر، ابو سلمه سرّاج ، حسین بن ابی فاخته و...، در محضر شریف و مبارك آن حضرت ، شرف حضور داشتند. امام علیه السلام در آن جمع فرمود: تمام گنج های زمین و نیز كلید تمام جواهرات درون آن ، نزد ما اهل بیت - عصمت و طهارت علیهم السلام - می باشد؛ و چنانچه هم اكنون اراده كنم و به یكی از دو پایم بگویم كه آنچه از طلا و نقره زیر آن پنهان شده درآورد و آشكار سازد، فورا انجام خواهد داد. سپس در ادامه فرمایش خود، اظهار داشت : توجّه كنید؛ و آن گاه با پای مبارك خود روی زمین خطّی كشید و زمین شكافته شد و گنجی پُر از طلا و نقره نمایان گردید. بعد از آن با دست مبارك خود اشاره به گنج كرد و فرمود:

ادامه مطلب: كلید همه گنجها
 
نوشته شده توسط سيداحمدخزايي دسته: داستان ها و حكايات امام صادق (ع)
نمایش از 08 شهریور 1392 بازدید: 123
پرینت

قضاوتی شگفت

 روزی منصور (خلیفه عباسی) مشغول طواف بود مردی به نام ربیع نزد او آمد و گفت : فلان غلام آزاد شده ات مرده و غلام دیگرت سر از بدن او جدا كرده است . منصور بسیار خشمگین شده اتفاقا ابن شبرمه و ابن ابی لیلی و چند تن از قضات و فقهای دیگر نزد او بودند، منصور حكم مساءله را از آن جویا شد، ولی هیچكس از آنان به او پاسخ نداد. منصور متردد بود، نمی دانست او را بكشد یا نه ؟ بعضی از حاضران به منصور گفتند: در این ساعت شخصی آمده كه اگر این مساءله پاسخی داشته باشد نزد اوست . او امام جعفر صادق علیه السلام است كه الان مشغول سعی شده است . ربیع به دستور منصور نزد امام رفت و موقعی كه آن حضرت در مروه بود مساءله را از آن حضرت سوال نمود.

ادامه مطلب: قضاوتی شگفت
 
نوشته شده توسط سيداحمدخزايي دسته: داستان ها و حكايات امام صادق (ع)
نمایش از 08 شهریور 1392 بازدید: 106
پرینت

قصر بی بنیان

 آورده اند كه منصور دوانیقی شبی پسر خود را گفت : برو جعفر صادق را بیار تا وی را بكشم . وزیرش گفت : كسی كه در گوشه ای نشسته باشد و عزلت گرفته و به عبادت مشغول شده و دست از ملك دنیا كوتاه كرده ، كشتن وی چه فایده دهد؟ هر چند كه گفت ، سود نداشت . كسی به طلب وی فرستاد و غلامان را گفت : چون وی در آید و با من سخن گوید، چون من عمامه را از سر بر دارم ، شما در حال وی را بكشید. پس چون صادق علیه السلام را درآوردند، منصور از تخت فرو نشست و پیش وی دوید و در صدرش نشاند و در پیش وی به زانو درآمد و گفت : مولای من ! چرا زحمت كشیدی ؟ گفت : مرا بخواندی . گفت : تو را بر من امروز فرمان است ، به هر چه فرمایی . گفت :

ادامه مطلب: قصر بی بنیان
 
نوشته شده توسط سيداحمدخزايي دسته: داستان ها و حكايات امام صادق (ع)
نمایش از 08 شهریور 1392 بازدید: 121
پرینت

ساحران در كام سحر

  آورده اند كه منصور دوانیقی كس فرستاد و هفتاد كس را از ساحران بابل بخواند و گفت : جعفر بن محمد ساحر است . اگر شما سحری كنید كه او را در مجلس من خجل كنید و شرمسار گردانید، من شما را مال عظیم بدهم . پس آن ساحران صورتهای سباع ساختند و در پهلوی خود بنشاندند و منصور بر تخت نشست و كس فرستاد و صادق علیه السلام را بخواند. چون در آمد. ساحران و صورتها را بدید. گفت : وای بر شما، مرا می شناسید كه من كیستم ؟ منم آن حجت خدای كه سحر پدران شما را باطل كردم و عهد موسی عمران . آنگه بر آن صورتها نگریست ، گفت : بگیرید هر یك صاحب خود را و فرو برید. به فرمان خدای تعالی آن صورتها در جستند و هر یكی صاحب خود را فرو بردند. منصور از ترس بیهوش شد و از تخت در افتاد. چون باهوش آمد، گفت :

ادامه مطلب: ساحران در كام سحر
 
نوشته شده توسط سيداحمدخزايي دسته: داستان ها و حكايات امام صادق (ع)
نمایش از 08 شهریور 1392 بازدید: 136
پرینت

دستی بر ساق عرش

 آورده اند كه مردی از اهل خراسان مال و نعمت بسیار داشت و دوستدار اهل بیت علیهم السلام بود. هر سال به حج شدی و بر خود وظیفه كرده بود كه هر سال هزار دینار به امام صادق علیه السلام رسانیدی . یك سال عیالش گفت : مرا نیز به حج بر تا من نیز حج گزارم و اولاد رسول را ببینم و از مال خود ایشان را تحفه و هدیه ای برم . مرد اجابت كرد و وی را با خود ببرد و آن هزار دینار كه از برای امام می برد، در درجی كه تعلق به عیال او داشت ، نهاد و قفل بزد. چون به مدینه رسید، درج برگرفت و بگشاد، هیچ زر نبود. مرد متحیر فرو ماند. از زن پرسید، گفت : نمی دانم با ما كسی نبود كه به خیانت متهم باشد، زرینه زن در رهن كرد و هزار دینار بستاند و پیش امام برد. امام علیه السلام گفت :

ادامه مطلب: دستی بر ساق عرش
 
نوشته شده توسط سيداحمدخزايي دسته: داستان ها و حكايات امام صادق (ع)
نمایش از 08 شهریور 1392 بازدید: 127
پرینت

حقّ آل محمد (ص )

 امام صادق (ع) فرمود: بانوئی از مسلمین انصار، ما خاندان نبوت را دوست می داشت ، و بسیار به خانه ما (در عصر بعد از رحلت رسول خدا (ص)) رفت و آمد می كرد، و رابطه دوستی محكمی با ما داشت ، روزی عمر با او (در آن هنگام كه به خانه ما اهل بیت ع می آمد) ملاقات كرد و گفت : ای پیره زن انصار كجا می روی ؟ او گفت : به خانه آل محمد(ص) می روم تا بر آنها سلام كنم و با آنها تجدید عهد نمایم و حق آنها را ادا كنم . عمر به او گفت : وای بر تو، آنها امروز بر تو و بر ما حقی ندارند، آنها در عصر رسول خدا(ص) حقی داشتند، ولی امروز حقی ندارند، بر گرد و روش خود را تغییر بده . آن زن نزد ام سلمه (یكی از همسران نیك پیامبر (ص)) رفت . ام سلمه پرسید: چرا امروز دیر نزد ما آمدی ؟ او جریان ملاقات و گفتگوی خود را با عمر بازگو كرد.

ادامه مطلب: حقّ آل محمد (ص )
 
نوشته شده توسط سيداحمدخزايي دسته: داستان ها و حكايات امام صادق (ع)
نمایش از 08 شهریور 1392 بازدید: 124
پرینت

چگونه نماز بخوانیم

 حماد بن عیسی گفت : در محضر امام صادق علیه السّلام بودم ، به من فرمود: آیا می توانی نماز را خوب بخوانی ؟ عرض كردم : چگونه نمی توانم و حال آنكه كتاب حریز را كه درباره نماز نوشته شده است ، از حفظ دارم . حضرت فرمود: برای تو ضرر ندارد، برخیز و نمازی بخوان تا من ببینم كه چگونه می خوانی . حسب الامر حضرت رو به قبله ایستادم و شروع به خواندن نماز كردم . تمام نماز را از نظر ركوع و سجود به جای آوردم ، اما حضرت آن را نپسندید و فرمود: نماز را خوب نخواندی . واقعا چقدر زشت است برای مردی كه شصت هفتاد سال از عمرش می گذرد و حال آنكه نمی تواند یك نماز كامل با مراعات حدود كامله آن بخواند. من خجالت كشیدم و خود را كوچك دیدم . عرض كردم :

ادامه مطلب: چگونه نماز بخوانیم
 
نوشته شده توسط سيداحمدخزايي دسته: داستان ها و حكايات امام صادق (ع)
نمایش از 08 شهریور 1392 بازدید: 109
پرینت

جهانی در یك جسم

  روزی یك نفر نصرانی به محضر مبارك امام جعفرصادق علیه السلام شرفیاب شد و پیرامون تشكیلات و خصوصیّات بدن انسان سؤ ال هائی را مطرح كرد؟ امام جعفر صادق علیه السلام در جواب او اظهار داشت : خداوند متعال بدن انسان را از دوازده قطعه تركیب كرده و آفریده است ، تمام بدن انسان دارای 246 قطعه استخوان ، و 360 رگ می باشد. رگ ها جسم انسان را سیراب و تازه نگه می دارند، استخوان ها جسم را پایدار و ثابت می دارند، گوشت ها نگه دارنده استخوان ها هستند، و عصب ها پی نگه دارنده گوشت ها می باشند. سپس امام علیه السلام افزود:

ادامه مطلب: جهانی در یك جسم
 
نوشته شده توسط سيداحمدخزايي دسته: داستان ها و حكايات امام صادق (ع)
نمایش از 08 شهریور 1392 بازدید: 101
پرینت

پاسخ به طاغوت مقتدر

 دومین طاغوت بنی عباس منصور دوانیقی در ضمن نامه ای برای امام صادق (ع) نوشت : چرا تو به اطراف ما، مانند سایر مردم نمی آیی ؟ امام صادق (ع) در پاسخ او نوشت : 1 - در نزد ما چیزی نیست كه به خاطر آن از تو بترسیم و نزد تو بیائیم ؛ 2 - و در نزد تو در مورد آخرت چیزی نیست كه به آن امیدوار باشیم . 3 - و تو دارای نعمتی نیستی كه بیائیم ، و به خاطر آن به تو تبریك بگوئیم . 4 - و آنچه كه اكنون ، (از مقام و ثروت) داری ، آن را بلا و عذاب نمی دانی ، تا بیائیم ، و به تو تسلیت بگوئیم ، بنابراین برای چه نفوذ نزد تو بیائیم ؟ منصور در جواب نوشت ؛بیا با ما همنشین باش ، تا ما را نصیحت كنی . امام صادق (ع) در پاسخ نوشت :

ادامه مطلب: پاسخ به طاغوت مقتدر
 

صفحه1 از2

<< شروع < قبلی 1 2 بعدی > پایان >>

بانک اطلاعات دارو - داروشناسی

آشنایی با انواع داروها

عوارض انواع داروها و....

 -----------

ورود

حاضرين در سايت

ما 107 مهمان و بدون عضو آنلاین داریم

برای حمایت از ما امتیاز دهید