نوشته شده توسط سيداحمدخزايي دسته: داستان ها و حكايات امام كاظم (ع)
نمایش از 08 شهریور 1392 بازدید: 124
پرینت

همنشینی با كوخ نشینان

  روزی امام كاظم ع از كنار مردی ژولیده و خاك نشین عبور نمود، به او سلام كرد و نزد او نشست و با او مدتی طولانی به گفتگو پرداخت ، سپس به او فرمودن من برای خدمتگذاری حاضرم ، هرگونه كاری داری بگو انجام دهم !. شخصی به امام كاظم علیه السلام گفت : عجبا! تو نزد این شخص (خاك آلود و كوخ نشین) آمده ای و همنشین شده ای و اكنون نیز می خواهی به او خدمت كنی او سزاوار است كه به تو خدمت كند... امام كاظم (ع) در پاسخ به او فرمود: این شخص بنده ای از بندگان خدا، و برادر دینی من طبق كتاب خدا (قرآن) و همسایه ام در شهرهای خدا می باشد، پدر من و او، حضرت آدم (ع) یكی است و او بهترین پدران است و بالاترین دین ؛دین اسلام است (كه ما را به همكاری دعوت كرده) و شاید روزگار دگرگون شود و ما دست نیاز به سوی او دراز كنیم ، و خدا ما را پس از فخر بر او، در برابر كوچك نماید.

ادامه مطلب: همنشینی با كوخ نشینان
 
نوشته شده توسط سيداحمدخزايي دسته: داستان ها و حكايات امام كاظم (ع)
نمایش از 08 شهریور 1392 بازدید: 174
پرینت

هم نشینی با ضعفا

  امام كاظم علیه السلام بر مرد سیاه پوست و زشت رویی گذر كرد، بر او سلام كرد و نزد او فرود آمد و مدتی طولانی با او گفتگو كرد. آنگاه فرمود: اگر حاجتی برای او پیش آمد آن را بر آورده می كند. در این هنگام شخصی گفت : یا بن رسول اللّه شما با آن منزلتی كه دارید نزد این مرد فرود می آیید آنگاه از نیازهایش سوال می كنید در حالی كه او به شما محتاج تر است . امام علیه السلام فرمود: بنده ای از بندگان خداست كه به حكم قرآن برادر ماست و در زمین خدا حركت می كند و با او از یك پدریم و او آدم است و یك دین داریم كه اسلام است و شاید روزگار ما را نیازمند او كند و پس از اینكه بر او بالیدیم ما را در برابر خود متواضع بیند.

ادامه مطلب: هم نشینی با ضعفا
 
نوشته شده توسط سيداحمدخزايي دسته: داستان ها و حكايات امام كاظم (ع)
نمایش از 08 شهریور 1392 بازدید: 142
پرینت

لطف امام (ع) به كشاورز

 محمدبن مغیث از كشاورزان سالخورده مدینه بود می گوید: یك سال خربزه و خیار و كدو در زمین مزروعی خود در كنار چاه عظام كاشتم ، زراعت خوب شد، ولی وقت فرارسیدن محصول نزدیك گردید، ملخ ‌های بسیار آمدند، و همه زراعت مرا خوردند، دو شترم نیز از بین رفت و در مجموع 120 دینار خسارت دیدم . در همین بحران در جایی نشسته بودم ، ناگهان امام كاظم (ع) را دیدم به پیش ‍ آمد و سلام كرد و فرمود: حالت چطور است ؟ از زراعت چه خبر؟ گفتم : صبح كردم مانند كسی كه همه زراعتش درو شده ، و چیزی باقی نمانده است ملخ ‌ها، ریختند و همه را نابود كردند . فرمود: چقدر خسارت دیده ای ؟

ادامه مطلب: لطف امام (ع) به كشاورز
 
نوشته شده توسط سيداحمدخزايي دسته: داستان ها و حكايات امام كاظم (ع)
نمایش از 08 شهریور 1392 بازدید: 142
پرینت

گلی از درخت نبوت

 ابوحنیفه رئیس مذهب حنفی می گوید: به خانه امام صادق (ع) رفتم ، پسرش موسی (ع) را در دالان حیاط دیدم كه آن وقت كودك خردسال بود، پرسیدم : اگر شخص غریب خواسته باشد قضاء حاجت كند (به دستشویی برود) كجا برود؟ به من نگاه كرد و سپس فرمود: پشت دیوار برود، در جایی كه همسایه ها او را نبینند، و از كنار نهرها، و محل افتادن میوه ها از درخت دور شود، و از حریم خانه ها و جاده ها و مسجدها، كنار برود، رو به قبله و پشت به قبله ننشیند، آنگاه تخلی كند. از بیانات جامع و شیوای او، یك جهان شكوه و عظمت از او بر قلبم جای گرفت ، او را فوق العاده فرزانه یافتم ، پرسیدم : فدایت گردم بشر كه گناه می كند، گناه او را چه كسی انجام می دهد؟ فرمود:

ادامه مطلب: گلی از درخت نبوت
 
نوشته شده توسط سيداحمدخزايي دسته: داستان ها و حكايات امام كاظم (ع)
نمایش از 08 شهریور 1392 بازدید: 147
پرینت

كنیز در سلول امام (ع )

 امام كاظم (ع) در طول 35 سال امامت ، به زندگی اجتماعی و سیاسی جامعه مسلمین توجه ، عمیق داشت ، همواره تلاش می كرد كه مسلمانان را از زیر یوغ طاغوت ها نجات بدهد، و حقوق از دست رفته آنها را به آنها بازگرداند آن بزرگمرد آزاده ، در این راستا بسیار صدمه دید، بخصوص در عصر حكومت طاغوتی هارون همواره در زندانهای تاریك و سخت ، تحت شكنجه و فشار بود، سرانجام بدستور هارون او را در زندان مسموم نموده و به شهادت رساندند. در آن هنگام كه امام كاظم (ع) در زندان سندی بن شاهك (در بغداد) بود، هارون كنیز خوش قامت و زیبا چهره ای را به عنوان خدمتگزار به زندان فرستاد. امام كاظم (ع) آن كنیز را نپذیرفت ، و به عامری (شخصی كه واسطه رساندن كنیز شده بود) فرمود: به هارون بگو: بل انتم بهدیتكم تفرحون :

ادامه مطلب: كنیز در سلول امام (ع )
 
نوشته شده توسط سيداحمدخزايي دسته: داستان ها و حكايات امام كاظم (ع)
نمایش از 08 شهریور 1392 بازدید: 161
پرینت

كرامتی از امام كاظم (ع )

 امام كاظم (ع) از منی (نزدیك مكه) عبور می كرد، دید بانویی گریه می كند و چند كودك در اطراف او نیز گریه می كنند. امام (ع) نزدیك آن بانو رفت و علت گریه را پرسید، او گفت : من چند كودك یتیم دارم ، یك گاو داشتیم زندگی آنها را باشیر آن گاو تاءمین می كردم اكنون آن گاو مرده است . امام كاظم (ع) فرمود: آیا می خواهی آن گاو را زنده كنم . آن بانو گفت : آری ای بنده خدا! امام كاظم (ع) به كنار رفت دو ركعت نماز خواند، سپس دست دعا بلند كرد، و پس از دعا، برخاست و كنار جسد گاو آمد، فریاد كشید با چوبی به آن زد (یا با پای خود به آن زد) بی درنگ گاو برخاست وقتی كه آن بانو گاو را زنده دید، صیحه زد، و فریاد كشید و سوگند به خدای كعبه این آقا عیسی بن مریم (ع) است .

ادامه مطلب: كرامتی از امام كاظم (ع )
 
نوشته شده توسط سيداحمدخزايي دسته: داستان ها و حكايات امام كاظم (ع)
نمایش از 08 شهریور 1392 بازدید: 123
پرینت

زندانی اما آزاد!

علی بن المسیب گفت : مرا و مولای من ، موسی بن جعفر علیه السلام را از مدینه به بغداد آوردند و محبوس كردند (و مدت حبس ‍ درازا كشید.) مشتاق اهل بیت و عیال شدم . موسی بن جعفر علیه السلام بدانست ، گفت : دلت با اهل و عیال است كه در مدینه اند؟ گفتم : بلی . یابن رسول الله ! گفت : (در آن پوشش رو و) غسل كن و پیش من آی . چنان كردم . برخاست و دو ركعت نماز بگزارد و گفت : بگو: بسم الله و دست به من ده و چشم برهم نه . چنان كردم . گفت : چشم باز كن . باز كردم . بر سر تربت حسین علیه السلام بودم . گفت : این تربت جدم حسین است . نماز كرد و نماز كردم . گفت : چشم بر هم نه . بر هم نهادم . گفت : بگشا. بگشادم .

ادامه مطلب: زندانی اما آزاد!
 
نوشته شده توسط سيداحمدخزايي دسته: داستان ها و حكايات امام كاظم (ع)
نمایش از 08 شهریور 1392 بازدید: 154
پرینت

دو رویداد خواندنی

 مرحوم شیخ حرّ عاملی و راوندی و دیگران بزرگان آورده اند:
پس از آن كه امام جعفر صادق علیه السلام به شهادت رسید، یكی از فرزندانش به نام عبداللّه - كه بزرگ ترین فرزند حضرت بود - ادّعای امامت كرد. امام موسی كاظم علیه السلام دستور داد تا مقدار زیادی هیزم وسط حیاط منزلش جمع كنند؛ و سپس شخصی را به دنبال برادرش عبداللّه فرستاد تا او را نزد حضرت احضار نماید. چون عبداللّه وارد شد، دید كه جمعی از اصحاب و شیعیان سرشناس نیز در آن مجلس حضور دارند. و چون عبداللّه كنار برادر خود امام كاظم علیه السلام نشست ، حضرت دستور داد تا هیزم ها را آتش بزنند؛ و با سوختن هیزم ها، آتش زیادی تهیه گردید.

ادامه مطلب: دو رویداد خواندنی
 
نوشته شده توسط سيداحمدخزايي دسته: داستان ها و حكايات امام كاظم (ع)
نمایش از 08 شهریور 1392 بازدید: 111
پرینت

خاصیت قطع و صله رحم

علی بن ابوحمزه (ره) از شاگردان امام كاظم (ع) بود، روزی امام كاظم (ع) به او فرمود: بزودی شخصی از مردم مغرب ، با تو ملاقات می كند، و از تو درباره من سوالی می كند در پاسخ بگو؛او امام ما است كه امام صادق (ع) او را به امامت بعد از خود تعیین نموده است ، و مسائلی از حلال و حرام می پرسد، جواب مسائل او را بده . علی بن ابوحمزه گفت : نشانه آن مرد مغربی چیست ؟ امام كاظم (ع) فرمود: او بلند قامت و تنومند است و نامش یعقوب بن یزید می باشد كه رئیس قوم خود است ، اگر خواست ، نزد من بیاید، او را نزد من بیاور. علی بن ابوحمزه (ره) می گوید: كنار كعبه رفتم و مشغول طواف بودم ، ناگاه مرد بلند قامت و تنومندی نزد من آمد و گفت : می خواهم درباره صاحب تو، سؤال كنم . گفتم : درباره كدامیك از اصحاب ؟

ادامه مطلب: خاصیت قطع و صله رحم
 
نوشته شده توسط سيداحمدخزايي دسته: داستان ها و حكايات امام كاظم (ع)
نمایش از 08 شهریور 1392 بازدید: 150
پرینت

حرمت برادر مومن

 عبدالمومن انصاری گوید: به محضر امام كاظم علیه السلام رسیدم و محمد بن عبداللّه جعفری هم نزد آن حضرت بود من با محمد تبسمی كردم امام كه مشاهده می كرد فرمود: او را دوست داری ؟ عرض كردم : بله ، البته بخاطر شما او را دوست دارم . امام علیه السلام فرمود: او برادر توست و مومن برادر مادری و پدری مومن است اگر چه از یك پدر نباشند (همه فرزند آدم و حوا هستند). ملعون است كسی كه به برادرش تهمت زند. ملعون است كسی كه به برادرش خیانت كند.

ادامه مطلب: حرمت برادر مومن
 
نوشته شده توسط سيداحمدخزايي دسته: داستان ها و حكايات امام كاظم (ع)
نمایش از 08 شهریور 1392 بازدید: 103
پرینت

حدود فدك

 مهدی عباسی (سومین خلیفه مقتدر عباسی برای سر پوش گذاشتن به جنایات خود و خاموش ساختن جنبشهای آزادیبخش) اعلام عمومی كرد كه می خواهم مظالم عباد و حقوقی كه مردم برگردن من دارند به صاحبانشان بدهم . امام كاظم (علیه السلام) این اعلام را شنید، نزد مهدی عباسی رفت و دید او در ظاهر مشغول ادای حقوق مردم است به او رو كرد و فرمود: ما بال مظلمتنا لا ترد: چرا حقوق از دست رفته ما به ما باز نمی گردد؟. مهدی گفت : حقوق شما چیست ؟ امام فرمود: فدك .

ادامه مطلب: حدود فدك
 
نوشته شده توسط سيداحمدخزايي دسته: داستان ها و حكايات امام كاظم (ع)
نمایش از 08 شهریور 1392 بازدید: 155
پرینت

پرسش از کودک

  مرحوم قطب الدّین راوندی و دیگر بزرگان به نقل از عیسی شَلمقانی آورده اند: روزی بر محضر مبارك امام صادق علیه السلام وارد شدم و تصمیم داشتم كه درباره شخصی به نام ابوالخطّاب سؤال كنم . همین كه داخل منزل حضرت رفتم و سلام كردم ، امام علیه السلام فرمود: ای عیسی ! چرا نزد فرزندم موسی - كاظم علیه السلام - نمی روی ، تا آنچه كه می خواهی از او سؤ ال كنی؟! من دیگر سخنی نگفتم و برای یافتن حضرت موسی كاظم علیه السلام روانه گشتم ؛ و سرانجام او را در مكتب خانه یافتم ، كه نشسته بود و مدادی در دست داشت . چون چشم آن كودك معصوم بر من افتاد، اظهار داشت :

ادامه مطلب: پرسش از کودک
 
نوشته شده توسط سيداحمدخزايي دسته: داستان ها و حكايات امام كاظم (ع)
نمایش از 08 شهریور 1392 بازدید: 124
پرینت

پاداش پاسخ نیک

 فقیری به حضور امام كاظم (ع) آمد و عرض كرد: تهیدست هستم مرا از تهی دستی و فقر نجات بده ، اگر صد درهم پول داشته باشم ، با تجارت و خرید و فروش خود را از فقر و ناداری نجات می دهم . امام كاظم (ع) با روی خوش و لبخند، به او فرمود: من از تو یك سؤ ال می كنم ، اگر پاسخ صحیح دادی ، ده برابر خواسته تو را به تو خواهم داد. فقیر عرض كرد: بپرسید.
امام كاظم (ع) فرمود: اگر بنا باشد تو در دنیا برای خود آرزوئی كنی ، چه آرزو می كنی؟ فقیر گفت : آرزو می كنم توفیق انجام حقوق برادران دینی بیابم ، و برای حفظ دین و برادران دینی ، قانون تقیه را رعایت كنم . امام كاظم (ع) فرمود: چرا دوستی با ما خاندان را، آرزو نمی كنی . او عرض كرد:

ادامه مطلب: پاداش پاسخ نیک
 
نوشته شده توسط سيداحمدخزايي دسته: داستان ها و حكايات امام كاظم (ع)
نمایش از 08 شهریور 1392 بازدید: 108
پرینت

برخورد با بدگویان

 یكی از فرزندان عمربن خطاب كه در مدینه زندگی می كرد امام كاظم علیه السلام را آزار می داد و هر گاه به او می رسید بدگوئی می كرد و امیرالمومنین علیه السلام را نیز مورد طعن قرار می داد. بعضی از یاران حضرت عرض كردند اجازه دهید ما این فاسق را بكشیم ، اما امام علیه السلام به شدت آنها را نهی كرده و آدرس محل كار و مزرعه آن مرد را سوال كرد. گفته شد امام درآن ناحیه از مركب خود پیاده شد و نزد او نشست و بارویی گشاده با او صحبت كرد و خندید. آنگاه سوال كرد: چقدر برای زراعت خود خرج كرده ای ؟

ادامه مطلب: برخورد با بدگویان
 

صفحه1 از2

<< شروع < قبلی 1 2 بعدی > پایان >>

بانک اطلاعات دارو - داروشناسی

آشنایی با انواع داروها

عوارض انواع داروها و....

 -----------

ورود

حاضرين در سايت

ما 305 مهمان و بدون عضو آنلاین داریم

برای حمایت از ما امتیاز دهید