نوشته شده توسط سيداحمدخزايي دسته: داستان ها و حكايات امام هادي (ع)
نمایش از 08 شهریور 1392 بازدید: 144
پرینت

گرایش فرمانده سپاه

  ابوهاشم جعفری گوید: در زمانی كه ظلم حكومت (طاغوتی) واثق (نهمین خلیفه عباسی) به مدینه سرایت كرد و سربازان او در جستجوی بادیه نشینان بودند، امام هادی (علیه السلام) به ما فرمود: برویم تا سپاه این تركی ( گویا فرمانده سپاه بود) را بنگریم . همراه امام از منزل بیرون آمدیم ، و در كنار سپاه تركی عبور كردیم ، امام هادی (علیه السلام) با تركی به زبان تركی صحبت كرد، ناگهان دیدم ، تركی از اسبش پیاده شد، و پای اسب امام را بوسید. من نزد تركی رفتم و او را سوگند دادم و گفتم این مرد (امام هادی) به تو چه گفت ؟ (كه تو شیفته او شدی). تركی در جواب گفت : این مرد (امام هادی) پیغمبر است ، گفتم : نه او پیامبر نیست . تركی گفت :

ادامه مطلب: گرایش فرمانده سپاه
 
نوشته شده توسط سيداحمدخزايي دسته: داستان ها و حكايات امام هادي (ع)
نمایش از 08 شهریور 1392 بازدید: 148
پرینت

قدرت پوشالی

 روزی متوكل تصممیم گرفت ، قدرت ارتش خود را به امام هادی (ع) بشان دهد و به اصطلاح خودش زهر چشم آن حضرت را بگیرد و در نتیجه آن حضرت بترسد و در مقابل متوكل ، به مبارزه بر نخیزد. دستور داد 90هزار از افراد ترك ارتش خود را كه در سامرا بودند، هر كدام توبره علف خوری اسب خود را پر از خاك كرده و در نقطه معین شده بریزند همه افسران و سربازان به انجام این فرمان ، همت كردند، در نتیجه تل عظیمی از خاك ، مانند یك كوه بزرگ ، در بیابان به وجود آمد، كه آن را تل مخالی (تل توبره ها) نامیدند. سپس متوكل ، با كمال غرور دستور داد، امام هادی (ع) را احضار كردند، تا او آن تل عظیم رااز نزدیك ببیند، حضرت هادی (ع) حاضر شد و همراه متوكل تا بالای آن تل رفتند، ارتشیان در اطراف آن تل كوه پیكر، رژه می رفتند، و با همه امكانات لوجستیكی كه بهمراه داشتند، خود را آشكارنمودند.

ادامه مطلب: قدرت پوشالی
 
نوشته شده توسط سيداحمدخزايي دسته: داستان ها و حكايات امام هادي (ع)
نمایش از 08 شهریور 1392 بازدید: 124
پرینت

شومی روزگار

 حسن بن مسعود گوید: خدمت امام هادی علیه السلام رسیدم در حالی كه انگشتم خراشیده است و شانه ام با مركب سواری تصادف كرده و آسیب دیده بود و جامه هایم را عده ای از مردم پاره كرده بودند گفتم : ای روز! تو چه شوم هستی خداوند شر را از من بگرداند. امام علیه السلام فرمود: ای حسن تو هم كه با ما رفت و آمد داری گناه خود را به گردن بی گناه می گذاری . حسن گوید: حیرت زده شدم و فهمیدم كه خطا كرده ام . عرض كردم : ای آقای من از خداوند آمرزش می خواهم . حضرت فرمود:ای حسن ! روزگار چه گناهی دارد كه وقتی شما به سزای اعمال خود می رسید آن را شوم می شمارید؟ گفتم : استغفراللّه ابدا، این توبه من باشد یابن رسول اللّه ...

ادامه مطلب: شومی روزگار
 
نوشته شده توسط سيداحمدخزايي دسته: داستان ها و حكايات امام هادي (ع)
نمایش از 08 شهریور 1392 بازدید: 137
پرینت

شكوه امام هادی (ع )

 محمد بن حسن اشتری گوید: من كودكی بودم ، كنار منزل متوكل (دهمین خلیفه عباسی) همراه جمعی از طالبی و جعفری و عباسی ، بودیم كه ناگهان امام هادی(علیه السلام) تشریف آوردند، مردم همه به احترام ایشان پیاده راه می رفتند تا آن حضرت وارد بر متوكل شد (با توجه به اینكه آن حضرت مجبور بود كه نزد متوكل برود).

ادامه مطلب: شكوه امام هادی (ع )
 
نوشته شده توسط سيداحمدخزايي دسته: داستان ها و حكايات امام هادي (ع)
نمایش از 08 شهریور 1392 بازدید: 118
پرینت

شكستگی نگین انگشتر

  مرحوم شیخ طوسی و برخی دیگر از بزرگان رضوان اللّه علیهم به نقل از كافور خادم حكایت نمایند: منزل و محلّ مسكونی حضرت ابوالحسن ، امام هادی علیه السلام در نزدیكی بازارچه ای بود كه صنعت گران مختلفی در آن كار می كردند، یكی از آن ها شخصی به نام یونس نقّاش بود كه كارش انگشترسازی و نقش و نگار آن بود، او از دوستان حضرت بود و بعضی اوقات خدمت حضرت می آمد. روزی باعجله و شتاب نزد امام علیه السلام وارد شد و پس از سلام اظهار داشت : یاابن رسول اللّه ! من تمام اموال و نیز خانواده ام را به شما می سپارم . حضرت به او فرمود: چه خبر شده است ؟ یونس گفت : من باید از این دیار فرار كنم . حضرت در حالتی كه تبسّمی بر لب داشت ، فرمود: برای چه ؟

ادامه مطلب: شكستگی نگین انگشتر
 
نوشته شده توسط سيداحمدخزايي دسته: داستان ها و حكايات امام هادي (ع)
نمایش از 08 شهریور 1392 بازدید: 107
پرینت

شكرانه امام هادی (ع)

 یكی از خوانین و سرمایه داران یاغی و مغرور عصر امام جواد (ع) و امام هادی (ع) شخصی بنام عمر از خاندان فرج بود، كه مدتی فرماندار مدینه شد، و نسبت به خاندان نبوت ، بسیار خشن بود، او گستاخی رابه جائی رسانید كه روزی با كمال پرروئی به امام جواد (ع) گفت : به گمانم تو مست هستی . امام جواد (ع) گفت : خدایا تو می دانی كه من امروز رابرای رضای تو روزه داشتم ، طعم غارت شدن و خواری و اسارت را به عمر بن فرج بچشان طولی نكشید كه در سال 233 هجری قمری متوكل بر او غضب كرد، و دستور داد به عنوان مالیات ، 120 هزار دینار از او، و 150 هزار دینار از برادرش گرفتند، و بار دیگر بر او غضب كرد و دستور داد هر چه می توانند بر پشت گردن او ضربه بزنند، شش هزار پس گردانی بر او زدند بار سوم بر او غضب كرد، كشان كشان او را به بغداد بردند و همانجا اسیر بود تا از دنیا رفت (عدو شود سبب خیر، گر خدا خواهد). محمد بن سنان (ره) می گویند:

ادامه مطلب: شكرانه امام هادی (ع)
 
نوشته شده توسط سيداحمدخزايي دسته: داستان ها و حكايات امام هادي (ع)
نمایش از 08 شهریور 1392 بازدید: 122
پرینت

شكر نعمت

  ابو هاشم جعفری گوید: در تنگنای سختی از زندگی گرفتار شدم ، به حضور امام هادی علیه السلام رفتم ، وقتی در محضر او نشستم فرمود: ای اباهاشم درباره كدام نعمتی كه خداوند به تو داده است می توان شكر گذار او باشی ؟ من ساكت ماندم وندانستم چه بگویم . حضرت فرمود: خداوند ایمان را روزی تو كرد و به وسیله آن بدنت را از آتش دوزخ مصون كرد و عافیت و سلامتی را نصیب تو گردانید و تو را بر اطاعتش یاری نمود و به تو قناعت بخشید و از اینكه خوار و بی آبرو گردی حفظ كرد.

 

ادامه مطلب: شكر نعمت
 
نوشته شده توسط سيداحمدخزايي دسته: داستان ها و حكايات امام هادي (ع)
نمایش از 08 شهریور 1392 بازدید: 128
پرینت

شفای خلیفه

 بسیاری از بزرگان همانند مرحوم كلینی ، راوندی ، طبرسی ، ابن شهرآشوب و ... رضوان اللّه علیهم آورده اند: روزی متوكّل عبّاسی سخت مریض شد و پزشكان از درمان وی عاجز شدند و او در بستر مرگ قرار گرفت ، مادرش نذر كرد كه چنانچه متوكّل شفا یابد، هدیه قابل توجّهی برای حضرت ابوالحسن ، امام هادی علیه السلام إ رسال دارد. در همین اثناء فتح بن خاقان نزد متوكّل آمد و اظهار داشت : اكنون كه تمام اطبّاء از درمان ، عاجز مانده اند، آیا اجازه می دهی كه با ابوالحسن هادی علیه السلام نسبت به مداوا و درمان مرض و ناراحتی شما، مشورتی كنیم ؟ متوكّل پیشنهاد فتح بن خاقان را پذیرفت .

ادامه مطلب: شفای خلیفه
 
نوشته شده توسط سيداحمدخزايي دسته: داستان ها و حكايات امام هادي (ع)
نمایش از 08 شهریور 1392 بازدید: 111
پرینت

شعر موثر امام هادی (ع )

 متوكل خلیفه ظالم عباسی بود كه از اقتدار امام هادی علیه السلام نگران بود. شخصی نزد او رفت و درباره امام هادی علیه السلام چینی كرد كه در منزل او اسلحه و نامه های حمایت شیعیان قم وجود دارد و می خواهد بر علیه حكومت قیام كند. متوكل گروهی ترك را به منزل او فرستاد، آنها به خانه امام علیه السلام حمله كردند اما چیزی نیافتند ومشاهده كردند كه حضرت در اتاقی كه فرش ندارد مشغول تلاوت قرآن است . او را با خود نزد متوكل بردند و گفتند: ما چیزی رد خانه او نیافتم و وقتی به منزل او وارد شدیم مشاهده كردیم كه بطرف قبله نشسته است قرآن می خواند. متوكل كه مشغول میگساری بود و كاسه ای از شراب در دست داشت وقتی امام علیه السلام را مشاهده كرد او را احترام و اكرام نمود و كنار خود نشاند و كاسه شرابی را كه در دست به او تعارف كرد. امام علیه السلام فرمود:

ادامه مطلب: شعر موثر امام هادی (ع )
 
نوشته شده توسط سيداحمدخزايي دسته: داستان ها و حكايات امام هادي (ع)
نمایش از 08 شهریور 1392 بازدید: 91
پرینت

شعبده باز گستاخ

 شعبده بازی از هند نزد متوكل آمد، تردستی های عجیبی از خود نشان داد كه متوكل حیران گردید، متوكل كه از هر فرصتی می خواست بر ضد امام هادی (ع) استفاده كند، و با پف كردن ، نور خورشید خدا را خاموش نماید، به شعبده باز گفت : اگر طوری كنی در مجلسی عمومی ، حضرت هادی (ع) را شرمنده كنی ، هزار اشرفی به تو جایزه می دهم . شعبده باز گفت : سفره غذا را پهن كن و قدری نان تازه نازك در سفره بگذار، و مراكنار آن حضرت بنشان ، به تو قول می دهم كه حضرت هادی (ع) را نزد حاضران ، سرافكنده و شرمنده سازم . متوكل مغرور، سفره ای با غذاهای رنگارنگ گسترد، و عده ای از رجال را دعوت كرد، از جمله امام هادی (ع) را ناگزیر كنار آن سفره آورد.

ادامه مطلب: شعبده باز گستاخ
 
نوشته شده توسط سيداحمدخزايي دسته: داستان ها و حكايات امام هادي (ع)
نمایش از 08 شهریور 1392 بازدید: 99
پرینت

زنده كردن پنجاه غلام

  مرحوم ابن حمزه طوسی - كه یكی از علماء قرن ششم است - در كتاب خود آورده است : شخصی به نام بلطون حكایت كند: من مسئول حفاظت خلیفه - متوكّل عبّاسی - بودم و نیروهای لازم را پرورش و آموزش می دادم تا آن كه روزی ، پنجاه نفر غلام از اهل خزر برای خلیفه هدیه آوردند. متوكّل آن ها را تحویل من داد و گفت : آموزش های لازم را به آن ها بده تا در انجام هر نوع دستوری آمادگی كامل داشته باشند، همچنین دستور داد تا نسبت به آن ها محبّت و از هر جهت كمك شود تا خود را مطیع و فدائی خلیفه بدانند. پس از آن كه یك سال سپری شد و سعی و تلاش بسیاری در آموزش و پرورش و تربیت آن ها انجام گرفت ، روزی در حضور خلیفه ایستاده بودم كه ناگهان حضرت ابوالحسن ، علی هادی علیه السلام وارد شد. هنگامی كه حضرت در جایگاه مخصوص قرار گرفت ، خلیفه دستور داد تا تمام پنجاه غلام را در حضور ایشان احضار كنم .

ادامه مطلب: زنده كردن پنجاه غلام
 
نوشته شده توسط سيداحمدخزايي دسته: داستان ها و حكايات امام هادي (ع)
نمایش از 08 شهریور 1392 بازدید: 130
پرینت

دلیل بر دروغ زینب كذابه

 در عصر خلافت متوكل ، زنی ظاهر شد و به هر جا می رفت می گفت : من زینب دختر فاطمه (س) هستم و با این نام ، از مردم پول می گرفت . او را نزد متوكل آوردند، متوكل به او گفت : تو زن جوانی هستی ، از زمان پیامبر (ص) تا حال بیش از دویست سال می گذرد . او گفت : پیامبر (ص) دست بر سر من كشید و دعا كرد كه خداوند جوانی مرا در هر چهل سال به من باز گرداند، و من خود را آشكار ننموده بودم تا اینكه فقر و تهیدستی باعث شد كه خود را آشكار سازم . متوكل ، بزرگان آل ابوطالب و آل عباس و قریش را طلبید و ماجرای ادعای آن زن را به آنها گفت . جماعتی از آنها گفتند: زینب دختر فاطمه (س) در فلان سال و فلان ماه از دنیا رفت . متوكل به زینب ادعائی گفت :

ادامه مطلب: دلیل بر دروغ زینب كذابه
 
نوشته شده توسط سيداحمدخزايي دسته: داستان ها و حكايات امام هادي (ع)
نمایش از 08 شهریور 1392 بازدید: 107
پرینت

داستان عجیب اصفهانی

 در عصر امام هادی (علیه السلام) شخصی بنام عبدالرحمن ساكن اصفهان و پیرو مذهب تشیع بود (با توجه به اینكه در آن زمان ، شیعه در اصفهان كم بود) از عبدالرحمن پرسیدند چرا تو امامت امام هادی (علیه السلام) را پذیرفتی نه غیر او را. در پاسخ گفت : من فقیر بودم ولی در جرات و سخن گفتن قوی بودم ، در سالی همراه جمعی از اصفهانیها به عنوان اینكه به ما ظلم می شود برای شكایت به شهر سامره نزد متوكل (دهمین خلیفه مقتدر عباسی) رفتیم ، كنار در قلعه متوكل منتظر اجازه ورود بودیم ، ناگهان شنیدم كه متوكل دستور احضار امام هادی (علیه السلام) را داده تا او را به قتل برساند. من به بعضی از حاضران گفتم : این كیست كه فرمان به احضار او و سپس ‍ اعدام او داده شده است ؟ در جواب گفت :

ادامه مطلب: داستان عجیب اصفهانی
 
نوشته شده توسط سيداحمدخزايي دسته: داستان ها و حكايات امام هادي (ع)
نمایش از 08 شهریور 1392 بازدید: 88
پرینت

خبر از دگرگونی

 مرحوم كلینی ، طبرسی و دیگر بزرگان به نقل از خیران ساباطی حكایت كنند: در آن ایّام و روزگاری كه حضرت ابوالحسن ، امام علی نقی صلوات اللّه علیه در مدینه منوّره بود، به خدمت ایشان شرف حضور یافتم ، حضرت ضمن صحبتهائی به من فرمود: از واثق چه خبر داری ؟ عرضه داشتم : قربان شما گردم ، ده روز قبل با او بودم و چون خواستم از او خداحافظی كنم ، مشكلی نداشت ؛ بلكه در كمال صحّت و سلامتی بود. امام علیه السلام فرمود: ولی مردم و اهل مدینه می گویند كه واثق مرده است . پس فهمیدم كه منظور حضرت از اهل مدینه ، خودش می باشد. و سپس حضرت فرمود: از جعفر چه خبر داری ؟

ادامه مطلب: خبر از دگرگونی
 

صفحه1 از2

<< شروع < قبلی 1 2 بعدی > پایان >>

بانک اطلاعات دارو - داروشناسی

آشنایی با انواع داروها

عوارض انواع داروها و....

 -----------

ورود

حاضرين در سايت

ما 256 مهمان و بدون عضو آنلاین داریم

برای حمایت از ما امتیاز دهید